سلام دوستای خوبم سعی میکنم به همه عزیزایی که لینکشون کردم رمز بدم ولی اگه کسی از قلم افتاد بگه تا براش بزارم

سه شنبه بعد از ساعت کاری همسری اومد دنبالمون تا با هم برگردیم
و تو راه بریم یه فریزر هم بخریم
هر جا رفتیم گفتن الان میتونید سفارش بدین ولی دو هفته دیگه فریزرهامون میاد
دیدیم خیلی دیره و بیخیالش شدیم
همسری آدرس مغازه ای رو گرفت که همون موقع بخریم و با خودمون بیاریمش ولی انقد حالم بد بود که دیگه نرفتیم و یه عروسک خوشگل برا فاطمه خریدیم
و اومدیم خونه
چون حالم بد بود چهارشنبه نرفتم سرکار
و با فاطمه خونه بودیم
پنجشنبه هم نوبت دکتر داشتم
(باور کنید دکتره یه چیزی تو همین قیافه ها بود) برا چِک کردن لوزه هام و دکتر پیشنهاد کرد عمل کنم و قراره زنگ بزنه و هماهنگ کنیم
وقتی فهمیدم بیهوشی داره ترسیدم و دو دلم از طرفی لوزه هام خیلی اذیتم میکنه بخصوص تو زمستون
بعد با فاطمه رفتیم Ikea
تا هم خرید کنیم هم فاطمه بازی کنه آخه هر بار با همسری میرفتیم و حوصلش سر میرفت و زود برمی گشتیم
از صبح ظرف غذای فاطمه رو آماده کردم که با باباش بره مهد ولی نرفت و گفت من میخوام مُباظب (مواظب) مامان باشم
قربون این پرستار کوچولو برم.
تو ظرف غذاش سوسیس گذاشته بودم که اگه سه وعده غذایی رو بهش سوسیس بدیم وعده چهارمم میخواد
تو راه میگفت من سوسیس بخورم گفتم باشه بزار برسیم بهت میدم خلاصه تو راه خوابش برد وقتی رسیدیم بیدارش کردم و گفتم فاطمه پاشو رسیدیم Ikea
چشماشو باز کرده میگه الان میتونم سوسیس بخورم
رفتم برا خودم غذا گرفتم و هر کار کردم فاطمه نخورد و گفت من غذا دارم سوسیس خودشو خورد
خرید کردیم و فاطمه هم تا دلش خواست بازی کرد
البته این وسطها اذیت کردنهاشم سر جاش بود
یه خانومه بهش لبخند میزنه اینم اخمهاشو میکنه تو هم و میگه اصا(اصلا) این خانومه رو دوست ندارم
یه دختره که زیر یک سال بود
نشسته بود تو سبد خریدشون فاطمه بهش اشاره میکنه میگه این چرا اینجا نشسته بهش بگو بیا بیرون چرا به من نگا میکنه
خدا رو شکر اینا زبون ما رو نمیفهمن
هر چی ورمیداشتم که از رنگش خوشش نمیومد میزاشت سرجاش و میگفت این یَنگشو دوست ندایَم(این رنگشو دوست ندارم)
برا تهدید بهش میگم اگه اذیتم کنی میریم خونه هاااا میگه باشه بریم خونه
و کلید میکنه که بریم خونه خودت گفتی
ولی با همه اینکارهاش سعی کردم بهش خوش بگذره و تلافیه دو روزی که مریض بودم و بی حوصله و اونم بخاطر من نرفت مهد در بیارم
شب وقتی باباش اومد با ذوق و شوق برا باباش تعریف میکرد و فهمیدم خیلی بهش خوش گذشته
روز جمعه بردمش مهد و خودم رفتم خرید و کلی لباس زمستونی برا خودم و فاطمه و باباش خریدم
همسری اصلا به فکر خودش نیست و کلا مغازه ای نیست برا همین هر بار میرم بیرون براش یه چیزی میگیرم
امروزم قرار بود مهمون داشته باشیم و از هفته گذشته دعوتشون کرده بودیم ولی دیروز زنگ زدن که دخترشون خیلی حالش بده و نمیتونن بیان.
اینم عکسهای این هفته

کاپشنشو زن عمو هوریه که رفته بودن آلمان براش خریده بود

قربونت برم

عزیز دلم

اینجا داره شعر میخونه

سرسره بازی

خاله های مهربون چی دوست دارین براتون درست کنم

میگه این تختو بخریم

اینم عروسکی که اونشب براش خریدیم اسمشو گذاشته زیبا

این عکس برا دوهفته پیشه که رفته بودم دکتر

اینم همونروزه

اینجام میخواد بره نماز بخونه بنظر شما با این وضع میشه نماز خوند
تیکه کلام این روزهاش:Give me five گیو می فایو همون (بزن قدش) خودمون
:: بازدید از این مطلب : 715
|
امتیاز مطلب : 47
|
تعداد امتیازدهندگان : 13
|
مجموع امتیاز : 13